نوستالژیِ ابزاری
درباره ی مجموعه شعر و عکس «کاش میگفتم من زاده ی بارانم»
اثر الهام قزوینی، نشر حرفه هنرمند
هفتهنامه "ستاره صبح" شماره 125
عکس و شعر در کنار هم. آیا عکس شعر را تکمیل می کند؟ یا شعر معنای عکس را گسترش می دهد؟ یا همینطور کنار هم نشسته اند؟ مثل همنشینی یک پوستر تبلیغاتی و زنی خانه دار، در یک ایستگاه اتوبوس.
«کاش می گفتم من زاده ی بارانم» مجموعه ای از شعرها و عکس های الهام قزوینی است. همانطور که از زیرعنوان این کتاب پیداست در این اثر، 30 شعر روبروی 30 عکس نشسته اند. شاید عکس ها را ساده تر بتوان تحلیل کرد، چراکه ایده ی آن ها مشخص است: یک دیوارِ سفیدِ گچی که تقریبا چهارپنجم بالایی قاب را گرفته است. یک پنجم پایینی هم زمینِ خاکستری تیره ی فرش نشده. عکس ها سیاه و سفیداند. در 29 تای آن ها اشیایی نشسته اند که در میانه ی کادر ثابت عکاسی شده اند. تنها اولین عکس به ظاهر خالی است...
لعنتی عزیز- 3
برگشتن
از وسطِ داستان:
بهتر است آدمِ خسته و کلافه چیزی ننویسد، نه اینکه شاید خوانندهاش را بِپراند، نه! توی این ساعتها آنقدر از خودت دور شدهای که روانتر حرف راست را مینویسی. بهتر است دست به هیچ کاری نزنی تا چیزهایی که نباید، از دستات در نرود و صدای شکستنِ قسمتهایی از سکوتِ بینِ خودت و خوانندهات، متن را نلرزاند. نمیدانم از چه چیزی پرهیز میکنم و احتمالا پیدایش نخواهم کرد. شاید یک روز که نوشتن هم کلافگیام را سرِ جایش ننشاند، کنارِ خودم بنشینم و اعتراف کنم مثلِ زنِ خانهداریام که روزهای زیادی به کارهای خانهی کوچکاش میرسد. و شبهای کمی توی اتاقاش مینشیند و مردی میشود که میخواهد تماماش را قبضه کند. تمام شبی که کوتاه آمده است و حاضر است بلعیده شود. شبهای کمی که مثلِ حالا نشستهباشم و انگشتهایم را بر سرِ کلیدهایی که هرکدامشان یک حرف را حمل میکنند، نگهبان کنم. حرفهایی که بیشترشان را تایپ نمیکنم و مواظبم از لای انگشتهایم در نروند.
بقیه را در ادامهی مطلب بخوان

لعنتی عزیز- ۲)
خاطراتِ پیش نیامده
مرور کردنِ خاطرهها کارِ احمقانهایست. بیهوده است. خطر هم دارد. مرور کردنِ نوشتاریِ خاطرهها هم کاری احمقانه است، و خطرش بیشتر. هر چیزی که جایی ثبت شود خطرناک است و کسی باید نابودش کند. نمیخواهم اینجای داستان نامههایی که به شرلی نوشتهام را مرور کنم. آن روزها از هرکدام ازین اسناد برای خودم کپی میگرفتم و نگه میداشتم. رونوشتی برای شخصِ خودم. قبل از اینکه آخریننامه را توی پاکت بِچپانم و بروم درِ خانهاش و نقشِ پستچی را بازی کنم، دو دل بودم که اصلِ نامه را برای خودم نگه دارم یا نه. آن کاغذِ کپی آنقدر زیبا بود که خواستم دستِ شرلی باشد و اصلاش پیشِ خودم. دو دل بودم و با خودم گفتم درِ پاکت را باز میگذارم و وقتی درِ خانهاش رسیدم تصمیمام را خواهمگرفت. دو کاغذ را جلوِ چشمهای پُف کردهام گرفتم و براندازشان کردم. آخ که آن کُپیِ لعنتی چقدر خوشگل بود. اصلِ نامه را با بیکِ آبی نوشته بودم و رونوشتاش سیاه بود. سیاهِ سیاه. کُنتراستِ غمگینی داشت. غلطکِ دستگاهِ کپی کثیف بود و لکههای سیاهِ کم حالی در سطحِ آن چهار صفحه پخش شده بودند. کلمههای سیاه بر خطهای سیاه، مثلِ کلاغهایی که روی سیمهای برق نشسته باشند، از ترسِ شلیکِ سنگی از دستِ بچهای بازیگوش، مضطرب روی خطها نشسته بودند. فاصلهشان بهم ریخته بود. و تصویری از چیزهایی که نَنوشته بودم را جلوِ چشمهایم می آوردند. به همین دلیل خواستم آن کپی را به شرلی بدهم تا حرفهایی که نزدهام را بخواند. آنجا، پشتِ آن در بود که فهمیدم، تصویرِ هرچیز زیباتر از اصلاش است.

ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب
داستان از این قرار است:
لعنتیِ عزیز- یک)
خیلی وقت است کوچه های این شهر همهشان آسفالت شدهاند. وقتی بچه بودیم بعضی از مسیرهایمان کوچه های خاکی ای بودند که نه تنها کفشها را کثیف میکردند، بلکه ریزه سنگهاشان یا کفِ پا را رنج میدادند، یا از سوراخی که در ته کفش پیدا میشد، خودشان را به جوراب میرساندند و در فضای عرق کردهی کفش لَغ لَغ میزدند. خدارا شکر دیگر از آنها خبری نیست. حالا که بزرگ شدهام، میشود انداخت توی کوچهها و ساعتها رفت و رفت و فکر کرد. مثلاً به فردایی که بالاخره میرسد. فردایی که حتی اگر هدایتامروز به حرفهایم گوش نداده باشد، خواهد رسید. همین که کفِ کفشهایم به آسفالتی میخورد که هنوز از آفتابِ آخرِ مرداد گرم است، مطمئن میشوم که فردا هم خواهدآمد. شکی نیست که خواهدآمد...

بقیه را در ادامه ی مطلب بخوانید
این ماسکِ خیال انگیزدرباره ی نمایشگاه نقاشی «میکی ماسک» سمیرا اسکندرفر روزنامه روزگار وقتی اتفاقی درست پیش روی ما رخ می دهد، چه تلخ باشد و شیرین، چه خاکستری، ابتدا چشم نسبت به وقوع آن واکنش نشان می دهد. عضلات آن منقبض یا منبسط می شوند و این قبض و بسطِ عضلانی در دیگر اندام بدن منتشر می شود و تن حالتی واکنشی به خود می گیرد . چهره ها آفریننده ی شخصیت ها در ذهن تماشاگرها هستند. چرا که تغییرات بوجود آمده در صورت، حاصل نوعِ واکنشِ هر شخصیت به کنش های پیش روی اوست. «سمیرا اسکندفر» نقاشی است که نشان داده است چهره ها را خوب می شناسد. او می داند که اجزای صورت در هنگام شادی، گرفتگی، بهت و حیرت و حتی تماشای تلویزیون، چه حالتی به خود می گیردند. ![]() |
هنوز)
::
من دیروز نبودم
دیروز هیچکس نبود
دیروز تمام نشده است هنوز
(دستِ لاغرش را دراز می کند)
بیا
اینهم گوشتِ تلخی که هنوز فاسد نشده است
و باور کن ادامه ی دیروز
هنوز تمام نمی شود
خرس کوچک پشمی)
به استنلی کوبریک و استیون اسپیلبرگ
::
خرسِ کوچکِ پشمی
نشست روی تخت
و بچه را دید که دستِ مادر را روی سینه اش نگه داشته استو مادر را دید، که خواب را آنطور در آغوش گرفته
که مرگ به این صراحتسراغِ هیچ زنی نمی رود
اسباب بازی ها هم ای کاش
مردن در کنارِ آرزویی دست به سینه آمده راتجربه می کردند
سابرینا)
::
اگر «کِتری» به خانه ام می آمد
شاید چای حالا روی میز بود
بجای این شعر؛
آه ـــــــ «سابرینا»
تو چمدانت را می بندی و می روی
و «پاریس» تو را از «نیویورک» می دزدد
و «لاینِس» تورا از «دیوید» می دزدد
و «سیدنی پولاک» تو را از «بیلی وایلدر» می دزدد
و من تماشاگرترین عینک شکسته ی تاریخِ سینمای خانگی ات ام
تنها ـــــــ روی دونفره مبلی که در پیاده رو سرما را خورده بود
بی «کِتری» و بی «چای»
هراس از فراموششدگی
درباره رمانِ «زيرِ آفتابِ خوشخيال عصر» نوشته جيران گاهان/ برزخ
حضور در دنیایی که نمیشود از زندانِ منطقِ آن بیرون دوید. زندگی بینِ دیوارهایی که گذشتن از آن نیاز به بالهایی دارد که تنها روی شانه دیوانهها میرویند. «مونا» دختری است زاده شده در خانوادهای یهودی ساکن تهران. به ظاهر داستانِ او در آستانه جنون شروع میشود. همانجایی که خواهرش از اسراییل به او زنگ میزند و خبر از حالِ وخیمِ مادرش میدهد. اما رشتههای این داستان به مرور به هم میپیچند، چنانکه نمیشود آنها را بهسادگی از هم باز کرد. راوی همانطور که کودکیِ مونا را میکاود، از دریچه ذهنِ او واردِ افسانه دخترِ نارنج و ترنج میشود. قصهای که پدر برای او تعریف میکند و همیشه در انتهای آن، خودش به خواب میرود. و همانطور که دخترِ نارنج و ترنج دل به شاهزاده میبندد، او نیز در مغازه تعمیر و ساختِ سازهای سنتی، واردِ رابطه عاشقانه با شهریار میشود. مونا آواز خواندن را از عمهاش «جواهرجان» میآموزد. پیردختری متین و رازآلود که انگار تنها کسی است که به شیدایی برادرزادهاش دامن میزند. همانطور که خواهرش «ادنا» جسارتِ شکستنِ تابوی ارتباط با پسری مسلمان را به او میدهد.
درباره نمايشگاه افشين زردين در گالري گلستان/ روزنامه شرق
رابطه ی ادبیات و نقاشی در همه جای تاریخ هنر پیوندی است نا گسستنی. هرچند که در اوایل قرن بیستم هنرمندانی مانند پیت موندریان سعی در نزدیک کردن نقاشی به خلوص موسیقی ناب بودند و با این تئوری به نقاشی نگریستند که این هنر نیز باید همانند موسیقی به هنری خالص تبدیل شود، یعنی از فرم های خود بسنده برای ارتباط و یا حتی انتقال معنی سود بجوید، اما پیش و پس از آن، این ادبیات بوده که رابطه ی خود با نقاشی را در سطوح مختلف به رخِ موسیقی کشیده است. پیش از امپرسیونیست ها، شاهکارهای ادبی موضوع اصلی شاهکارهای نقاشی بوده اند و شاید تنها نزاع بین سبک ها و مکتب ها ، در شیوه ی ارائه ی اثر بوده است. اما سبک هایی مانند پیوریسم، سوپره ماتیسم و اکسپرسیونیسم انتزاعی دست به کار شده تا موسیقی تنها هنر ناب و خود بسنده نباشد.
افشین عبدالهی زردین، شاعر و نقاش جوان، در نهمین نمایشگاه انفرادی خود در گالری گلستان، دو مجموعه از آثار نقاشی اش را به نمایش گذاشته است...

یادداشتی بر نقاشی های جاهد سربلند در گالری طراحان آزاد

کشیدن چهره ی بزرگان، وقتی از آن ها متنفری، تورا وا می دارد تا بزرگیشان را خرد کنی. شاید ما عادت به دیدنِ کاریکاتوهایی از این شخصیت ها داشته باشیم؛ وقتی بخواهیم آن ها را تماشا کنیم؛ غیر از آنچه در تلویزیون و عکس های تبلیغاتی از خود به نمایش می گذارند. اما دیدنِ پرتره ی ایشان به روی بوم نقاشی در ابعادی نسبتا بزرگ، شاید برای تماشاگر(آن هم در ایران) غریب باشد.«جاهد سربلند» در مجموعه ای که نام آن را «شباهت اتفاقی است» گذاشته، پرتره ی آدم هایی را کشیده که بعضی از آن ها این روزهای تلویزیون و در روزنامه ها و سایت های خبری را پر کرده اند...
در آغوش کاناپه می روم به خواب
آرزوهایم را مسخ می کنم
آن یکی را بعد از آن یکی
و لباس های خشک را از بند باز می کنم
آن یکی را بعد از آن یکی که نمی پوشم هیچ وقت

عکس از مهدی شهسوار/ خانه ی قبلی/ به سفارشِ هاله جلالی
شاید تو هم با من خوشحالی کنی که این ساعت ها رُ کسی نمی شمره و به تنهایی و به تنهایی و بی انصافیه اگه بگیم که دوستا کنارِ ما نیستن... هرچند که نیستن... اما به قولِ سربازایی که رو مرزِ کلافگی می ایستن: چون می گذرد غمی نیست...
آویزان است این غم
کنار لباسِ شبی که در کارگاهِ پری ها اندازه کردی
و ممکن می کند
شبی را که از خلوتِ تو
آبستن است
و بارها و بارها
بر این شک
خواهم خندید
پوستم از چرم ماهیست
و گاهی که به بازکردن پنجره ها دست می برم
هوای اتاق
مثلِ فرارِ آب از آکواریوم
تنهایم می گذارد
قلبِ پولکی، باز هم می خواهد
مثلِ پرنده های درویش
در هوای آزاد
شنا کند
اردیبهشت 90 / ساحل محمود آباد
اینجا چند شعر زندگی می کنند
سفت دور انگشتم بود
به «فریبا» که تمامَم کرد:
از سرِ من رفته بود «حوصله»
خیال می کردم تنم «ها» نمی شود
به عادت، غصه می خوردم
فکر نمی کردم
وقتی که موج صدایت، تلفن را بلرزاند
هم در سینه ام، چیزی باید لرز کند
در بطن قلبم
هم
قطره ای برای پمپاژ شدن، تردید کند
تکرارم کردی
از سرِ من رفته بود «فاصله»
در دور زندگی می کردم
وقتی گذشتی از آن نهصد و شصت و شش عددِ شاکی
که کنار هر کیلومتر این راه
در چشم من تظاهرات می کردند
تمامَم کردی
خیال نمی کردم
جمله ی آن عاشقانه های پیش از این را
برای تو سروده باشم
تمامشان کردی
از سر من رفته بود، شوق آن «خاطره»
وقتی که سلامت
تصویر دختری، نشسته پشت میز دفترش را می لرزاند
ثانیه ای که تو...
منَم کردی
در زحمتکشیِ آن احوال پرسیدن ها
نگفتی
کِی «هم» می شوم با آغوش تو؟
چه ساعتیست که عقربه هامان به روی هم جفت خواهند شد؟
دوازده را دوست ندارم
حسرتِ بعد از ثانیه است
به عمرت طمع دارم
عمر تویی
که مَنَم کرد را دوست می دارم
ماهی ها فراری اند
اما
سینه های تو وقتی به قلبم قفل می زنند
دوست دارم از حضرت عزرائیل خواهش کنم، بگذارد
جانم را تو بگیری
می گیری؟
صدای خاکها که از زمین بلند میشوند
به گوشم میخورند
دوباره کوچه را کثیف خواهم کرد
خیابان را هم همینطور
و روزی که ذوق شاعرانه ام برگردد
به آسفالت تمام خیابانها خواهم رید
و به آلودگی هوای تهران خواهم شاشید
تا این شهروندان محترم
چترهایشان را ببندند
خدا را صدا بزنند
و به شکرانه ی رحمتی که بر سرشان باریـــــده است
به زمین دعوتش کنند